بزرگترین مرجع تفریحی و سرگرمی و دانلود کودکان و نوجوانان

بانی خرگوشه و فیلم ترسناک (داستان الکترونیکی)

(( بانی خرگوشه و فیلم ترسناک ))

برای خواندن داستان بانی خرگوشه و فیلم ترسناک بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید …

   بانی خرگوشه و فیلم ترسناک  

وقتیکه صدای بسته شدن در پارکینگ به گوش رسید بانی خرگوشه گفت : همه چیز روبراه است.

 بیائید به طبقه پایین برویم و تلویزیون را روشن کنیم . می توانیم یک نوار ویدیویی نگاه کنیم .

بهترین دوست بانی خرگوشه که یک پنگوئن حوله ای کوچک آبی بود از او پرسید . خوب چه نوع فیلمی را می خواهید ببینید .

بانی خرگوشه جواب داد یک چیز ترسناک !

ماگزی که یک سگ بزرگ و قهوه ای پارچه ای بود گفت : بانی تو می دانی که وقتی یک فیلم ترسناک ببینی چقدر خواهی ترسید . آیا تو مطئمنی که این فکر خوبی است ؟

اورو خرگوش سیاه و سفید اسباب بازی که به نظر واقعی می آمد گفت : آره، به خاطر می آری آن روزیکه فیلمی درباره نفرین های مادر دیدی ؟ تمام آن شب از ترس لرزیدی.

بانی خرگوشه گفت: من نترسیدم.

 

هفت تا از عروسک ها اتاق خواب را ترک کردند تا خودشان را به اتاق نشیمن که پایین پله ها بود برسانند .

بانی خرگوشه، پنگوئن آبی، اورو خرگوشه، ماگزی سگه بهمراه سه دایناسور، همانطور که از کنار اتاق نوزاد می گذشتند ولوکرپتور نیز به آنها پیوست . او یک دایناسور دیگر بود . همچنین تراگل که یک سگ کرکی سفید بود به جمع آنها پیوست .

آبی و اورو به آشپزخانه رفتند و مقدار زیادی پاپ کورن_ ذرت بو داده_ درست کردند . بقیه حیوانات به سمت اتاق نشیمن رفتند. وقتی آنجا رسیدند ماگزی و ولوکرپتور به اتاقی رفتند که نوارها قرار داشت . یک دقیقه بعد آنها هر کدام با یک نوار بیرون آمدند.

ماگزی پرسید : این یکی چطوره؟ او نوار را روی دستش نگاه داشته بود و ادامه داد .  این  درباوه جائیکه عمو هری بچه ها را به پارک می برده .

ولوکرپتور گفت : این یکی بهتر است. اسمش هست موجود ترسناکی از عمق ۲۰٫۰۰۰  کیلومتری. فکر کنم درباره یک دایناسور است .

پنگوئن آبی گفت: این حرفها مرا می ترساند . او و اورو از آشپزخانه بیرون آمدند و توی دستشان  کاسه بزرگی پر از پاپ کورن بود که برای همه کافی بود

بانی خرگوشه گفت : خوب من می خواهم فیلم ترسناک ببینم

اورو خرگوشه گفت: اما من دوست ندارم . من می خوهم اونی رو که درباره بچه ها در پارک است را ببینم.

 

ماگزی  گفت :من فکر می کنم که مجبوریم رای گیری کنیم . هر کی که می خواهد فیلم دایناسور را ببیند دستش را بالا کند . چهار دایناسور دستشان را بالا بردند .

ماگزی گفت: خوب کی می خواهد فیلم بچه ها در پارک را ببیند ؟

اورو خرگوشه و پنگوئن آبی و تراگل و ماگزی دستشان را بالا بردند . ماگزی گفت : چهار نفر به چهار نفر .

 

 ماگزی پرسید:بانی چرا تو در رای گیری شرکت نکردی ؟

بانی خرگوشه گفت: اومممممم

او ایستاده بود و دستهایش و حتی دهنش پر از پاپ کورن بود . برای همین بود که نمی توانست حرف بزند

همه منتظر ماندند که بانی پاپ کورن توی دهنش را بخورد . سپس ماگزی پرسید . خوب بانی رای تو چه است ؟

 

او جواب داد: من می خواهم فیلم آن دایناسور ترسناک را ببینم.

ولوکرپتور دایناسور گفت :حالا پنج رای در مقابل چهار رای شدیم . ما برنده شدیم !

ماگزی گفت باشه . اما یادتون باشد که دفعه بعد ما فیلم را انتخاب می کنیم.

 

ماگزی نوار فیلم دایناسور را در ویدئو گذاشت . سپس همه آرام کنار ظرف بزرگ پاپ کورن نشستند و تلویزیون را تماشا کردند .داستان فیلم درباره یک دایناسور غول پیکر ما قبل تاریخ در یخ های قطب شمال بود وقتیکه یخ ها آب شد دایناسور به سمت جنوب شنا کرد .

موقعکیه در طول مسیرش از  دریا می گذشت کشتی ها را غرق می کرد و یک فانوس دریایی را نیز خراب کرد .

 

در انتها دایناسور به کنار یک شهر ساحلی بزرگ رسید کلی مشکل ایجاد کرد و مردم وحشت کرده بودند .

وسط نمایش فیلم ماگزی نگاهی به آنجایی که بانی نشسته بود انداخت .بانی دستهایش را جلوی صورتش قرار داده بود طوریکه از بین آنها صفحه تلویزیون را ببیند .

ماگزی گفت : بانی اگر می ترسی من می توانم تو را به طبقه بالا ببرم .

بانی پاسخ داد : نهههههههه . من نمی ترسم . بانی سرش را بین زانوهایش گذاشت و وقتی دایناسور دوباره روی صفحه تلویزیون ظاهر شد او شروع به لرزیدن کرد .

آن شب برای بانی یک شب طولانی بود .

او به خودش می گفت: من نمی ترسم . من نمی ترسم .

نیمی از شب گذشته بود و فقط بانی خرگوشه بیدار بود . آدمها به خانه برگشته بودند و حالا خواب بودند . همینطور همه حیوانات عروسکی در خواب بودند . اما بانی نشسته بود . او ملحفه را رویش کشیده بود اما سرش و گوشش از آن بیرون بود .

 

او نشسته بود و گوش می داد . به نظر می رسد که خانه در شب پر از صداهایی است که بانی قبل از این به آنها توجه نکرده بود .

صدای آرامی مثل نفس کشیدن عمیق به گوشش رسید . اون صدای کدام هیولا می تواند باشد ؟ نکنه این هیولا بیرون است ؟ نکنه الان سرش را از پنجره داخل کند و خرگوش کوچولو را که روی تخت نشسته است را بخورد ؟

 

 

بانی خرگوشه سگ قهو ه ای را تکان داد  . ماگزی ! ماگزی! این چه صدایی است ؟

سگ تکانی خورد و چشمانش را باز کردو پرسید کدام صدا؟

این صدای خر خر

سگ برای چند ثانیه گوش کرد.

ماگزی گفت : بانی این صدای پروانه داخل هیتر _ دستگاه گرم کننده هوا _ است برو بگیر بخواب.

سگ قهوه ای چشمهایش را بست و دوباره خر و پفش شروع شد.

 

بانی باز هم روی تخت نشست . او صدای دیگری شنید .

صدایی شبیه پرواز یا وزوز. نکند آن یک هلیکوپتر است ؟ شاید یک دایناسور را در خیابان تعقیب می کنند . نکند که دایناسور در خیابان در حال فرار باشد ؟ نکند که خانه ها را زیر پاهایش له کند ؟

ماگزی! ماگزی! بیدار شو . این صدای چیه ؟

ماگزی نشست و گوش داد . اون صدای یخچالی است که در آشپزخانه قرار دارد . گاهی  این صدای وزززززززززز را می دهد . برو بگیر بخواب و دیگه مرا بیدار نکن

ماگری دراز کشید و چشمهایش را بست .

دوباره بانی صدای دیگری را شنید . صدایی شبیه راه رفتن روی سطح چوبی و جیر جیر چوب .

بانی مطمئن بود که این صدای راه رفتن است ولی صدا خیلی آهسته بود ممکنست که آن صدای پای دایناسور نباشد . بانی می خواست دوباره ماگزی را صدا کند اما عصبانیت ماگزی را به یاد آورد.

 

پیش خودش فکر کرد بهتر است قبل از اینکه کسی را بیدار کنم بروم و نگاهی بیاندازم و ببینم این صدای چیه .

بانی در حالیکه از ترس می لرزید از تخت بیرون آمد سپس از از لای در به بیرون نگاه کرد  اما چیزی ندید . او از داخل راهرو گذشت  و از بالای پله ها به هال نگاهی انداخت .

 

روی دیوار سایه ی بزرگ یک دایناسور را دید . آن سایه خیلی بزرگ بود شبیه همانی که در فیلم بود . بانی به سمت اتاق خواب دوید .

ماگزی ماگزی ! یک دایناسور خیلی بزرگ توی هال است . او می خواهد همه ی ما را بخورد . زود بلند شود !

ماگزی نشست . اوه بانی تو یک خواب بد دیدی . اینجا هیچ دایناسور غول پیکری وجود ندارد . تو نباید آن فیلم را نگاه می کردی.!

حالا دیگه همه حیوانات عروسکی با گریه های بانی خرگوشه از خواب بیدار شده بودند .

پنگوئن آبی گفت : ساکت، شما می خواهید آدمها را بیدار کنید.!

بانی گفت : اما او آن پایین است . من خودم دیدم . اون خیلی بزرگ بود . بزرگتر از این خانه .!

 ماگزی گفت : اوه بانی بیا بریم ، ببینیم .

همه حیوانات از تخت بیرون آمدند . آنها از راهرو به سمت پله ها رفتند . ماگزی جلو بود و بانی چسبیده به او پشت سرش بود .وقتیکه به کنارپله ها رسیدند بانی پهلوی ماگزی رفت . خرگوش کوچولو به نقطه ای روی دیوار اشاره کرد . آنجا را نگاه کن . می توانی سایه اش را ببینی ؟

همه حیوانات به دیوار نگاه کردند اما سایه ای آنجا نبود . بانی علتش را نمی دانست .

اما من دروغ نمی گم . یک لحظه پیش همین جا بود .

همه حیوانات به او گله کردند : بانی تو بخاطر یک خواب بد همه ما را نصف شب بیدار کردی.

دایناسور سبز و سیاه اسباب بازی با ناراحتی گفت : اوه خدای من، مرا باش که فکر کردم ما می توانیم یک دایناسور واقعی را ببینیم

فلوپی که یک خرگوش سفید و آبی بود گفت : من می گویم بانی طبقه پایین در جعبه اسباب بازی با کوسه بخوابد تا هر وقت خواب بدی دید او را بیدار کند

 

ماگزی گفت : همگی ساکت! فلوپی گوشش را سیخ کرد و لحظه ای گوش داد . من صدای چیزی شنیدم .

بقیه ی حیوانات هم گوش دادند . در سکوت  آنها صداهای شنیدند . صدایی مثل نوشیدن و بدنبالش صدای جویدن چیزی .

بانی خیلی آهسته گفت : من به شما نگفتم، این یک دایناسور است .

ماگزی گفت: دنبال من بیائید . او آهسته و بی صدا از پله ها پایین آمد و بقیه حیوانات همه پشت سرش آمدند . هر چه آنها از پله ها پایین تر می آمدند صداها بلندتر می شد .. تا اینکه به اولین پله رسیدند . و سریع به دورو برشان نگاهی انداختند.

 

روی صندلی قهو ه ای کنار لامپ، ولوکرپتور نشسته بود . جلویش یک لیوان شیر و یک بیسکویت بود.

ماگزی پرسید : ولوکرپتور این موقع نیمه شب اینجا چکار می کنی؟ تو باید الان تو اتاق بچه باشی .

ولوکرپتور از شنیدن صدای ماگزی جا خورد. و تا نزدیکی سقف پرید و تقریبا شیرش ریخت.

 

 ولوکرپتور دایناسور گفت : شما مرا ترساندید . من فقط تشنه بودم و آمدم پایین که چیزی بنوشم . بعد که پایین آمدم احساس کردم گرسنه هم هستم .

اورو گفت : بانی این بود دایناسوری که دیدی؟ تو همه ما را نیم شب بخاطر این عروسک بیدار کردی؟

بانی گفت: نه اونی که من دیدم ولوکرپتور نبود . او خودش را پنهان کرده . او خیلی بزرگ بود . حتی بزرگتر از این اتاق

ماگزی به این موضوع فکر کرد . بانی واقعا آن دایناسور بزرگ را با چشمهای خودت دیدی؟

بانی سرش را خاراند و گفت : خوب نه . اما من سایه اش را دیدم . اون به بلندی دیوار بود .

ماگزی به ولوکرپتور گفت: ممکن است تو در همان جایی قرار بگیری که داشتی شیرت را می نوشیدی.

ولوکرپتور آن کار را انجام داد . او بین نور لامپ و دیوار قرار گرفته بود . بانی فریاد کشید . آن اینجاست . روی دیوار سایه یک دایناسور غول پیکر ظاهر شد .

ماگزی توضیح داد: بانی، این سایه ی ولوکرپتور است . آن بزرگ است چون او نزدیک نور لامپ ایستاده و از دیوار دورتر است .

بانی در حالیکه دستپاچه بود گفت : اوه . من فکر می کنم بدون هیچ دلیلی شما بیدار کردم . متاسفم .

اورو نگاهی به آن سایه روی دیوار انداخت و گفت : خوب من می توانم درک کنم که چرا شما کمی ترسیدید . ممکن بود من هم اگر تنها باشم و سایه ای به این بزرگی ببینم وحشت کنم .

ماگزی گفت: خوب بهتر است قبل از اینکه همه ی آدمها بیدار شوند به تختها یتان برگردید  . اگر خوب نخوابیم نمی توانیم فردا فیلم تماشا کنیم .

بانی خرگوشه گفت: یکی دیگه فردا؟ آخ جون  یک فیلم ترسناک دیگر می  ببینیم .

ماگزی یادآوری کرد: فردا نوبت ماست که فیلمی درباره بچه ها در پارک ببینیم .

 


بچه ها جون می دانید سایه  چیه ؟

 هنگامی نوری به اشیاء می تابد شما می توانید آنرا ببینید.

حالا اگر جسمی را بین یک لامپ و دیوار قرار دهیم ان قسمتی از نور که به آن جسم می تابد به دیوار نمی رسد و ما آن قسمت از دیوار را تاریک می بینیم.

اگر این جسم را هر چه بیشتر به نور نزدیک کنیم سایه ای که روی دیوار تشکیل می شود بزرگتر است.

 

 

  این پسر بین لامپ و دیوار ایستاده است.

وقتی به دیوار نزدیک می شود سایه اش کوچک می شود مثل شکل بالا:

ولی هرچه از دیوار دور می شود و به لامپ نزدیک می شود سایه اش بزرگتر از خودش می شود مثل شکل پایین:

شما می توانید با یک چراغ قوه در یک اتاق تاریک این آزمایش را انجام دهید و نور چراغ قوه را به دست خود بتابانید وقتی دست خود را به دیوار نزدیکتر کنید سایه اش کوچک می شود.

اگر کنار دیوار بایستید اندازه سایه شما با خودتان برابر می شود.

نـظـر بـدهـیـد