بزرگترین مرجع تفریحی و سرگرمی و دانلود کودکان و نوجوانان

مشکل آقای مربع (داستان الکترونیکی)

(( مشکل آقای مربع ))

برای خواندن داستان مشکل آقای مربع به ادامه مطلب بروید …

یکی بود یکی نبود آقای مربّع خیلی غمگین بود. چون یکی از ضلع هایش را گم کرده بود. آن شب، در خانه دایره بزرگ، مهمانی خوبی برپا بود. همه دعوت شده بودند. آقای مربّع هم دعوت شده بود. اما چطور می توانست بدون یک ضلع به آن مهمانی برود؟

صدای در خانه بلند شد. پشت در، دوست قدیمی آقای مربّع، آقای مستطیل بود. آقای مستطیل، مثل همیشه، با خوشرویی سلام کرد و گفت: آمده ام تا با هم به مهمانی برویم.

آقای مربّع گفت: اما، من نمی توانم بیایم! بعد هم ماجرای گم شدن یک ضلعش را تعریف کرد.

آقای مستطیل فکری کرد و گفت: تا مرا داری، غصّه هیچ چیز را نخور. همین الان، یکی از ضلع هایم را به تو می دهم.

او این را گفت و یکی از دو ضلع کوچکش را به مربّع داد، ضلع کوچک مستطیل، درست اندازهآقای مربّع بود.آقای مربّع نگاهی به سرتا پای  با خوشحالی گفت: چه خوب! حالا دیگر مجبور نیستم در خانه بمانم.

بعد هم سرش را بلند کرد تا به مستطیل بگوید: عجله کن بروم؛ اما چشمش که به او افتاد، ساکت ماند و دوباره غمگین شد، چون حالا دوست خوبش، یک ضلع کم داشت.

آقای مربّع، ضلع آقای مستطیل را پس داد و گفت: خیلی ممنونم! بهتر است عجله کنی تا به مهمانی برسی!

آقای مستطیل گفت: این حرف را نزن! مگر من بدون تو جایی می روم؟ اصلاً من می مانم؛ تو برو!

آقای مربّع با ناراحتی گفت: نه، گفتم که تو برو! من می مانم.

آقای لوزی، از آن طرف می گذشت تا به مهمانی آقای دایره برود. راهش را کج کرد و به در خانه آقای مربّع آمد، در باز بود. آقای لوزی، سر و صدا را شنید، او با صدای بلند گفت: چه خبر است؟! چرا داد و هوار می کنید؟ خجالت دارد؛ دو تا چهار ضلعی که با هم دعوا نمی کنند!

آقای مستطیل با خنده گفت: نه دعوایی در کار نیست! ماجرا از این قرار است که….

بعد همه ماجرا را تعریف کرد. آقای لوزی فکری کرد و گفت: چه لازم کرده که مشکل را این طوری حل کنید؟! من راه حل بهتری دارم. من دو تا قطر دارم که الان، آنها را لازم ندارم. آقای مربّع می تواند هر کدام از قطرهای مرا که می خواهد، بردارد و از آن استفاده کند.

آقای مربّع، قطرها را امتحان کرد، هیچ کدام اندازه او نبود.

یکی، کمی بزرگ و دیگری، کمی کوچک بود، در نتیجه، مشکل حل نشد.

آقای مربّع گفت: از هر دوی شما ممنونم. حالا دیگر بهتر است بروید و مرا تنها بگذارید! اما مستطیل و لوزی، از جایشان تکان نخوردند.

در همین وقت، مثلث کوچولو از راه رسید. او آمده بود بهآقای مربّع بگوید که پدرش بیمار است و نمی تواند به مهمانی برود. چشم مثلث که بهآقای مربّع افتاد، داد زد: وای! وای! عمو مربّع، پس ضلع چهارم شما کجاست؟!

آقای لوزی فوری گفت: لازم نکرده این قدر داد بزنی بچه!

آقای مستطیل هم گفت: اتفاق مهمی نیفتاده است جانم! عمو مربّع یک ضلعش را گم کرده است. ما هم داریم فکر می کنیم تا بتوانیم مشکل او را حل کنیم. همین!

مثلث کوچولو گفت: پس من هم فکر می کنم تا به شما کمک کنم. بعد خیلی زود گفت: فکرهایم را کردم! من دو تا از ضلع هایم را به عمومربّع می دهم تا آنها را به هم بچسباند و به جای ضلع خودش بردارد. خودم هم که باید به خانه پیش پدر جانم بروم.

اما آقای مربع، راضی نمی شد که دو ضلع از مثلث کوچولو بگیرد. برای همین گفت: نه عموجان، بهتر است که تو به خانه برگردی و از پدرت اجازه بگیری که با عمومستطیل و عمو لوزی به مهمانی بروی. من هم در خانه می مانم و استراحت می کنم.

سرانجام، هرطور که بود،آقای مربّع آن سه دوست مهربان را راضی کرد که بدون او به مهمانی بروند.

در خانه دایره بزرگ، همه شکل های هندسی جمع بودند. اما جای آقای مربّع خیلی خالی بود. چون او همیشه گل سرسبد مهمانی ها بود. حرف های بامزه می زد، لطیفه های خنده دار تعریف می کرد و همه را می خنداند.

دایره بزرگ پرسید: کسی می داند که چرا آقای مربّع نیامده است؟

آقای مستطیل و آقای لوزی ساکت ماندند، اما مثلث کوچولو، با صدای بلند گفت: من می دانم!

بعد هم دوید و رفت و کنار دایره نشست و تعریف کرد که: عمو مربّع، یکی از ضلع هایش را گم کرده است. من و عمو مستطیل و عمو لوزی خواستیم ضلع ها و قطرهایمان را به او بدهیم. اما او قبول نکرد و در خانه ماند.

دایره بزرگ فکری کرد و گفت: خوب، حق داشته است که قبول نکند. چون هیچ یک از شما ضلع اضافی ندارید. اما من می توانم به او کمک کنم. چون شعاع های زیادی دارم.

دایره، یکی از شعاع هایش را به مثلث کوچولو داد و گفت: این را ببر و به آقای مربّع بده. از قول من به او بگو این را به جای ضلع گم شده ات بردار؛ اگر هم بلند بود، می توانی آن را کوتاه کنی.مثلث کوچولو، شعاع را روی سر گذاشت و با شادی به طرف خانهآقای مربّع دوید. نیم ساعت بعد،آقای مربّع هم در جمع مهمان ها بود. او گل می گفت و گل می شنید، حرف های بامزه می زد، لطیفه های شیرین تعریف می کرد و می خندید و می خنداند.

 نوشته : شکوه قاسم نیا

نـظـر بـدهـیـد