بزرگترین مرجع تفریحی و سرگرمی و دانلود کودکان و نوجوانان

قایم باشک (داستان الکترونیکی)

(( قایم باشک ))

برای خواندن داستان قایم باشک به ادامه مطلب بروید …

در یک روز قشنگ بهاری یک تکه ابر کوچک با خورشید خانم مشغول بازی بودند.

دنبال هم می دویدند و بالا و پایین می پریدند. آنقدر سرگرم شده بودند که متوجه نشدند به قله کوه رسیدند.

تکه ابر با خنده گفت: می آیی قایم باشک بازی کنیم؟

خورشید خانم قبول کرد و خوشحال شد.

کوه که داشت استراحت می کرد از چرخیدن و بالا و پایین پریدن آنها به دور سرش خسته شده بود . برای اینکه دلشان را نشکند با خود فکر کرد که به آنها یک بازی جدید یاد بدهد.

کوه خمیازه ای کشید و کش و قوسی به خود داد و گفت: چرا با هم سایه بازی نمی کنید؟

تکه ابر کوچک و خوشید خانم یکصدا گفتند: سایه بازی؟ سایه بازی یعنی چی؟

کوه خندید و گفت: خب من الان یادتان می دهم، خورشید خانم شما همانجا که هستید بمانید، ابر کوچولو تو هم کمی بیا جلوتر از خورشید ، درست همین جا، آره خوبه همین جا بمان.

تکه ابر کوچک کمی گرمش شد و بارید، در همان هنگام صدای فریاد شادی به گوش رسید.

همگی به طرف جهت صدا چرخیدند، با دقت که نگاه کردند دیدند درست در بالای سر کوه رنگین کمان زیبایی درست شده است.

کوه با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و گفت: دیدید سایه بازی چه قدر خوبست، گرمای تو باعث شد تا ابر به قطرات ریز تبدل شود و از انعکاس نور تو در قطرات ریز ابر کوچولو ، رنگین کمان به این زیبایی در آسمان ظاهر شود، مگه نه ابر کوچولو؟

ابر کوچولو که حالا رنگین کمان شده بود با خنده گفت: خیلی ممنونیم که این بازی رو به ما یاد دادی، حالا من از خورشید هم زیبا تر شده ام.

ابر کوچولو این را گفت و چشمکی به خورشید زد.

خورشید خانم و کوه هر دو با شنیدن شوخی ابر کوچولو خنده شان گرفت.

آن روز همگی خوشحال بودند و تصمیم گرفتند از کوه بازیهای زیادتر دیگری یاد بگیرند.

نـظـر بـدهـیـد